تبلیغات
ܓ✿ تودهنی ܓ✿ - وزن سیری...
ܓ✿ تودهنی ܓ✿
این یه تو دهنیه پخشش کنید...
عمید- توی خیابان های شهرم قدم میزنم.از هوای مطبوع و گرمش لذت میبرم.به در و دیوار آشنایش نگاه میکنم.به ویترین های پر از اجناس مغازه هایش زل میزنم و بی تفاوت از کنار عابران خیابان شلوغ رد میشوم.
*با پسر دایی هایم که کنارم هستند حرف میزنم از همه چیز میگویم و لحظه ها به خوبی سپری می شوند.اصلا یادم میرود که مشکلی هم توی زندگیم دارم.
*همین طور که توی حال و هوای خودم هستم،نگاهم به دخترکی که کنار پیاده رو نشسته است و دارد با پلاستیک خالی یک بسکوییت گل بازی میکرد خیره ماند.حتی نمی توانستم چشم هایم را هم تکان بدهم.چقدر این صحنه وحشتناک بود!!!
*بی آنکه حرفی بزنم از کنارش گذشتم نمیخواستم بازی کودکانه اش را به خاطر 200 تومان که این روزها بخاطرش جوابت را هم نمی دهند خراب کنم.
*عرض خیابان را رد کردیم میخواستم هر چه زودتر از کنارش رد بشوم.اما انگار هر قدمی که بر میدارم به او نزدیکتر میشوم.آن طرف خیابان دخترکی پای یک ترازوی دیگر نشسته بود و این بار چشم در چشم هم خیره ماندیم.حتی نمیتوانستیم به هم دیگر سلام هم بکنیم.سریع از کنارش گذشتم اما سر آخرین پیچ باز هم دخترک دیگری بود کنار ترازویی که "وزن سیری" می کشید.چند کتاب کوچک هم کنارش گذاشته بود ولی انگار حوصله هیچکدام را نداشت.
*دیگر داشتم عصبانی میشدم رو به پسر دایی هایم کردم و گفتم:"این دیگه چه وضعشه؟اینا اینجا چیکار میکنن؟" و با عصبانیت از آنجا رد شدم.دلم نمیخواست حتی سرم را هم برگردانم که یک بار دیگر نگاهم به دختر پشت سرم بیفتد میخواستم همانجا وسط زرق و برق شهر تنهایشان بگذارم،کنار مغازه هایی که صاحبانشان هر روز چاق تر میشوند و عابرانی که رژیم های غذایی شان هم به دادشان نمیرسد.
*همه ناراحتی من بابت این نبود که "چقدر" فقیر توی کشورم (که اینقدر دوستش دارم) زندگی می کنند...همیشه واضح بوده که در تمام دنیا افراد فقیر زیادند،ناراحتی من از این بابت است "چرا" این همه فقیر داریم؟؟؟
*این روزها حتی نمیدانم چه کسی راست میگوید چه کسی دروغ...چه کسی واقعا فقیر است و چه کسی ادای فقیرها را در می آورد....این روزها گیج گیجم وسط رفتاری که بعضی ها بروز می دهند.واقعا این دخترهایی که امروز از صبح تا شب بخاطر یک کاغذی که چرک کف دست بوده و امروز بر دنیا حکمرانی می کند توی پیاده روها نشسته اند یا توی پیاده روها نشاندنشان...وقتی که بزرگ میشوند چقدر احساس یاس و ناامیدی می کنند،چقدر از تمام دنیا طلب کارند،چقدر از پدر و مادری که آنها را به اینجا آورده اند و به خاک سیاه نشانده اند باید متنفر باشد و از من عابری که بی خیال از کنارش گذشته ام...
*با خودم فکر میکنم این سیستم اطلاعاتی کشور که تمام دولتمردان به آن مینازند و می بالند و ادعا میکنند که حتی یک پشه بی اجازه آنها نمیتواند در کشور پرواز کند چقدر به آسمان خیره مانده که زالوهایی که روی زمین پرورش یافته اند و خون تمام مردم را می مکند را نمی بیند.
*من اعتراض دارم،من اعتراض دارم به همه خانواده هایی که عرضه داشتن بچه ندارند و تولید می کنند.اعتراض دارم به حکومتی که که تنها راهی که به نظرش میرسد برای رفع این معزل "جمع کردنشان" است،اعتراض دارم به سیستم اطلاعاتی کشورم که 24 ساعت حواسش به من هست که توی وبلاگم چه مینویسم اما حواسش نیست که این دختر بچه ها از کجا می آیند.
*واقعا خیلی ساده است...بیایید تحقیق کنید این همه تجهیزات این همه امکانات ماشینی و انسانی دارید،ببینید این دخترهای کنار ترازوها (این ها فقط یک از هزارند) از کجا می آیند ببینید ریشه اشان به کجا می رسد،اگر واقعا فقیرند و خانواده شان مشکل اساسی دارند به آنها کمک کنید،بگذارید رفاه و آسایش در کشوری که بزرگترین منابع درآمدی جهان را دارد به خانواده آنها هم بیاید...
*و اگرنه...گرفتار یک مشت هیولای خونخوار شده اند که کاسبی شان این شده این بچه ها را اینجا بنشانند و به بهای تباه کردن عمرشان جیب خودشان را پر می کنند،نجاتشان بدهند و این نامردهای بی شرف را به سزای اعمالشان برسانند.
*من از تمام مسئولین این انتظار را دارم و در راسشان از رئیس جمهور کشورم که اولین شعارش "رفع فقر و بهبود فضای کسب و کار" بود...
چه خوب گفت:"شرم میکنم با ترازوی کودک گرسنه ی کنار پیاده رو، وزن سیری ام را بکشم"




طبقه بندی:
برچسب ها: شرم میکنم با ترازوی کودک گرسنه ی کنار پیاده رو، وزن سیری ام را بکشم، توی خیابان های شهرم قدم میزنم.از هوای مطبوع و گرمش لذت میبرم.به در و دیوار آشنایش نگاه میکنم.به ویترین های پر از اجناس مغازه هایش زل میزنم و بی تفاوت از کنار عابران خیابان شلوغ رد میشوم. *با پسر دایی هایم که کنارم هستند حرف میزنم از همه چیز میگویم و لحظه ها به خوبی سپری می شوند.اصلا یادم میرود که مشکلی هم توی زندگیم دارم. *همین طور که توی حال و هوای خودم هستم، نگاهم به دخترکی که کنار پیاده رو نشسته است و دارد با پلاستیک خالی یک بسکوییت گل بازی میکرد خیره ماند.حتی نمی توانستم چشم هایم را هم تکان بدهم.چقدر این صحنه وحشتناک بود!!! *بی آنکه حرفی بزنم از کنارش گذشتم نمیخواستم بازی کودکانه اش را به خاطر 200 تومان که این روزها بخاطرش جوابت را هم نمی دهند خراب کنم.،
ارسال در تاریخ دوشنبه 1 مهر 1392 توسط ♥َAmid & N♥

VPN setup

قالب وبلاگ

دانلود رایگان