تبلیغات
ܓ✿ تودهنی ܓ✿ - مطالب ابر داستان
ܓ✿ تودهنی ܓ✿
این یه تو دهنیه پخشش کنید...

در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند.

یکی از انها جانسون و دیگری پیتر بود و از کودکی با هم بزرگ شده بودند ، آنقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند که نصف اهالی دهکده فکر میکردند این دو نفر با هم برادرند با این حال که هیچ شباهتی به هم نداشتند...

اما این حرف اهالی نشان از اوج محبتی بود که بین این دو نفر وجود داشت و همیشه پیتر و جانسون رازشون رو به همدیگه میگفتند و برای مشکلاتشون با همدیگه همفکری میکردند و بالاخره یه راه چاره براش پیدا می کردند. اما اکثر اوقات جانسون این مسائل رو بدون اینکه پیتر بدونه با دوستای دیگه اش در میان میگذاشت...

وقتی پیتر متوجه این کار جانسون می شد ناراحت می شد اما به روش هم نمی آورد ، چون آنقدر جانسون رو دوست داشت که حاضر نبود حتی برای یک دقیقه تلخی این رابطه رو شاهد باشه و به خاطر همین احترام جانسون رو نگه می داشت و باز هم مثل همیشه با اون درد دل می کرد...

سالها گذشت و پیتر ازدواج کرد و رفت سر خونه زندگیش، اما این رابطه همچنان ادامه داشت و روز به روز عمیق تر می شد.

روزی پیتر می خواست برای یک کار خیلی مهم با خانواده اش بره به شهر به خاطر همین اومد و به جانسون گفت من دارم می رم به طرف شهر، اما اگه امکان داره این کیسه پول رو توی خونت نگهدار تا من از شهر برگردم...

جانسون هم پول رو گرفت و رفیقش رو تا دروازه خروجی بدرقه کرد اما وقتی داشت به خونه برمی گشت، سر راه رفت پاتوق خودش و شروع کرد با دوستاش تفریح کردن...

هوا دیگه داشت کم کم تاریک می شد و جانسون با دوستاش می خواست خداحافظی کنه اما دوستاش گفتن هنوز که زوده چرا مثل هر شب نمی ری؟

اونم گفت که پولهای پیتر توی خونست و باید زودتر بره خونه و از پولها مراقبت کنه...

خلاصه خداحافظی کرد و رفت ، وقتی رسید خونه سریع غذاشو خورد و رفت توی اتاقش و پولها رو هم گذاشت توی صندوقش و گرفت تخت تخت خوابید بی خبر از اتفاقی که در انتظارش بود ...

بله درست حدس زدید !!!

چند نفر شبونه ریختن توی خونه و پولها رو با خودشون بردند!

جانسون صبح که از خواب بیدار شد متوجه این موضوع شد و از ناراحتی داشت سکته می کرد ! تمام زندگیش رو هم اگه می فروخت نمی تونست جبران پولهای دزدیده شده رو بکنه.

از ناراحتی لب به غذا هم نزد...

غروب بود که دید صدای در میاد. در رو که باز کرد دید پیتر اومده تا پولها رو با خودش ببره. وقتی جانسون ماجرا رو براش تعریف کرد، پیتر به جای اینکه ناراحت بشه و از دست جانسون عصبانی باشه، شروع کرد به خندیدن و گفت : می دونستم، می دونستم که بازم مثل همیشه نمی تونی جلوی زبونت رو بگیری. اما اصلاً نترس. چون من فکرشو می کردم که این اتفاق بیافته. به خاطر همین چند تا سکه از آهن درست کردم و توی اون کیسه ریختم و اصل سکه ها رو توی خونه خودم نگه داشتم و چون می دونستم که کسی از این موضوع با خبر می شه و تو به همه می گی که سکه ها پیش تو بوده، خونه من امن تر از تو بود. الان هم اصلاً نگران و ناراحت نباش شاید از دست من و این رفتارم ناراحت بشی، اما این درسی برات می شه که همیشه مسائلی رو که دیگران با تو در میون میگذارند توی قلبت محفوظ نگه داری و به شخص ناشناسی راز دلت رو بازگو نکنی ...




طبقه بندی: ♥داستان♥، 
برچسب ها: داستان، داستان هم راز، همراز، هم راز،
ارسال در تاریخ شنبه 2 اردیبهشت 1391 توسط ♥َAmid & N♥

http://marshal-modern.ir/Archive/24094.aspx

در یك پارك زنی با یك مرد روی نیمكت نشسته بودند و به كودكانی كه در حال بازی بودند نگاه میكردند.

زن رو به مرد كرد و گفت پسری كه لباس ورزشی

قرمز دارد و از سرسره بالا می­رود پسر من است .

مرد در جواب گفت : چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری كه تاب بازی می­كرد اشاره كرد .

مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : سامی وقت رفتن است .

"بقیه رو در ادامه مطلب بخونید"



ادامه مطلب
طبقه بندی: ♥تلنگر♥،  ♥داستان♥، 
برچسب ها: داستان، داستان های آموزنده، فقط پنج دقیقه، هیچ وقت به گمان اینکه وقت دارید ننشینید، بابا فقط پنج دقیقه، داستان پنج دقیقه، جدیدترین داستان ها،
ارسال در تاریخ دوشنبه 9 آبان 1390 توسط ♥َAmid & N♥


راز تـداوم در یـک زنـدگی - www.taknaz.ir

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.

"بقیه رو در ادامه مطلب بخونید"




ادامه مطلب
طبقه بندی: ♥داستان♥، 
برچسب ها: یک داستان واقعی، به عشق عادت نكنید بلكه با عشق زندگی كنید، داستان، زیباترین داستان های عاشقانه، داستان عاشقانه، طلاق، داستان یک زندگی،
ارسال در تاریخ جمعه 6 آبان 1390 توسط ♥َAmid & N♥

از همان جلوی در می‌شد فهمید جمعیت زیادی در ساختمان است. راهروها این را بیشتر نشان می‌داد. آسانسور فقط 4 نفر ظرفیت داشت و بیشتر آدم‌ها مجبور بودند از پله‌ها بالا و پایین بروند.

یك داستان تكراری

مرد هم آرام‌آرام از پله‌ها بالا رفت. به طبقه اول كه رسید تعجب كرد؛ هنوز جوان بود؛ جوان و كوهنورد، اما یك طبقه بیشتر بالا نیامده، نفسش به شماره افتاده بود. آنقدر این حال برایش عجیب بود كه یكی دو دقیقه‌ای روی تنها صندلی خالی نشست. در كیفش را باز كرد و از بطری آب معدنی‌ای كه همیشه همراه داشت، چند جرعه‌ای نوشید. حس می‌كرد سرش گیج می‌رود اما نمی‌توانست بیشتر بنشیند. فقط چند دقیقه به وقتی كه از قبل تعیین شده بود، بیشتر باقی نمانده بود...


""بقیه در ادامه مطلب"



ادامه مطلب
طبقه بندی: ♥داستان♥، 
برچسب ها: داستان، داستان تکراری، داستان غم انگیز، روزگار ما، دوستت دارم، قاضی، فیلم ها، داستان آموزند،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 4 آبان 1390 توسط ♥َAmid & N♥

VPN setup

قالب وبلاگ

دانلود رایگان