تبلیغات
ܓ✿ تودهنی ܓ✿ - مطالب ابر داستان عاشقانه
ܓ✿ تودهنی ܓ✿
این یه تو دهنیه پخشش کنید...
اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد…



آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…”
یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، “میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.”...

"ادامه این داستان زیبا رو در ادامه مطلب بخونید"


ادامه مطلب
طبقه بندی: ♥داستان♥، 
برچسب ها: داستان عاشقانه، داستان عاشقانه قهوه شور، جدیدترین داستان های عاشقانه، قهوه شور، داستان قهوه شور، قهوه نمکی، داستان قهوه نمکی،
ارسال در تاریخ دوشنبه 9 آبان 1390 توسط ♥َAmid & N♥


راز تـداوم در یـک زنـدگی - www.taknaz.ir

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.

"بقیه رو در ادامه مطلب بخونید"




ادامه مطلب
طبقه بندی: ♥داستان♥، 
برچسب ها: یک داستان واقعی، به عشق عادت نكنید بلكه با عشق زندگی كنید، داستان، زیباترین داستان های عاشقانه، داستان عاشقانه، طلاق، داستان یک زندگی،
ارسال در تاریخ جمعه 6 آبان 1390 توسط ♥َAmid & N♥
خانه های ژاپن با دیوارهایی ساخته شده است که دارای فضای خالی هستند و آن را با چوب میپوشانند. در یکی از شهرهای ژاپن، مردی دیوار خانهاش را برای نو سازی خراب میکرد که مارمولکی دید.

میخ از قسمت بیرونی دیوار به پایین کوبیده شده و به اصطلاح مارمولک را میخکوب کرده بود. مرد چشم بادامی، دلش سوخت و کنجکاو شد.

وقتی موقعیت میخ را با دقت بررسی کرد حیرتزده شد و فهمید این میخ 10 سال پیش هنگام ساخت خانه به دیوار کوبیده شده اما در این مدت طولانی چه اتفاقی افتاده است؟ چگونه مارمولک در این 10 سال و در چنین موقعیتی زنده مانده؛ آن هم در یک فضای تاریک و بدون حرکت؟ چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است!


شهروند ژاپنی متحیر این صحنه، دست از کار کشید و به تماشای مارمولک نشست. این جانور در 10 سال گذشته چه کار میکرده؟ چگونه و چی میخورده؟

محو نگاه به جانور اسرارآمیز شده بود که سر و کله مارمولک دیگری پیدا شد. این مارمولک، تکه غذایی به دهان گرفته و برای جفتش برده بود.


مرد ژاپنی، ناخواسته انگشت به لب گذاشت و به خود گفت: 10 سال مراقبت بیمنت؛ چه عشق قشنگ و بیکلکی. چطور موجودی به این کوچکی میتواند عشقی به این بزرگی داشته باشد اما خیلی وقتها ما انسانها از هم گریزانیم؟



طبقه بندی: ♥داستان♥، 
برچسب ها: داستان عاشقانه، جدیدترین داستان عاشقانه، داستان های روز، داستان عشق دو مارمولک، داستان عاشقانه 10 سال عشق یک جفت مارمولک به جفتش!!، 10 سال عشق یک جفت مارمولک به جفتش!!،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 9 تیر 1390 توسط ♥َAmid & N♥

VPN setup

قالب وبلاگ

دانلود رایگان